309 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
بعضی وقتا مث فیلما یکی شروع میکنه تند تند راجع به همه چیز و همه کس حرف میزنه ، یه آدمایی که اتفاقا پرانرژی و فعالن و همه ی خبرا در مورد همه ی آدما از زیر دستشون رد میشه... امروز بعد ازظهر وقتی یکی از
311 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
اتفاقات ِ اردیبهشت ِ امسال ، درست مثل یه قصه س. یه قصه که برای خود منم جدیده . جدید و عجیب. یه قصه که هنوز ادامه داره و منتظر پایان ِ غیر قابل پیش بینیش نیستم چون به نظر میاد که کوتاه نیست... فقط چند صفحه ورق خورده . درست به اندازه ی روزهای گذشته از اولین شب اردیبهشت...
312 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
آخ که اگه هنوزم همون راوی ِ پرحوصله ی وسواس ِ قدیم بودم ، الان چقدر حرف داشتم که بزنم... نیستم. دیگه بزرگ شدم و آدم بزرگا زیاد حرف نمیزنن... ولی حالا حیف ِ این قصه ها... حیف ِ این روزا... اگه فراموش بشن :)
313 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
کاش اون راز عجیبی که توی این جهان هست قبل از این که از اینجا بریم واسمون رو بشه... همه ی چیزهایی که این مدت از راه رسیدن و منو توی ناباوری گذاشتن بهم میگن که یه نظم عجیب غریبی برقراره...نظم؟ نمیدونم..
314 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
به گمانم حالا ، این روزها ، دیدنی تر از همیشه ام... اولین بارهایی که خواستم «عشق» در من جریان پیدا کند پرشور و لطیف و مهربان و با شکوه اند...
315 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
یک بار کسی به من گفت که شبیه دخترهای توی قصه ام. آن وقت ها که گذشت را نمی دانم اما حالا اگر باز داستان مرا می شنید به قسمت های نرم و مهربان و غافلگیرانه ی این قصه می چسبید و حتی با صدا زدن های پیاپی ِ مادرش نمی رفت شام بخورد... :)
316 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
ما به تو یکباره مقیّد شدیم / مرغ به دام آمد و ماهی به شست... |سعدی
317 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
این جهان چقدر حرف داره برای گفتن ، چقدر راز داره برای فهمیدن ، چقدر جا داره برای فکر کردن...ولی هر روز تکراری عمل میکنیم. خدا تعجب میکنه از رفتار ما! ولی چطوری واسش توضیح بدم که احساس میکنیم دست خودمون نیست...(؟)
318 - تاریخ: 1397/10/19 ساعت: 21:00
زندگی سخته آقا... جدأ سخته. حتی توی بهترین حالتش... ولی به هر حال زندگیه ، نمیشه با هیچی عوضش کرد.
310 - تاریخ: 1397/2/16 ساعت: 12:21
گفتم که بعد از آن همه دل ها که سوختیکس می خورد فریب تو؟!گفتا هنوز هم...!|رهی معیریپ.ن1: نه!من تمام مدت غمگین نیستم... شادی های جَسته گریخته هم دارم...حتی خنده های با صدای بلند... ولی توی این روزها به این فکر میکنم که واقعا چیزی برای رسیدن وجود نداره... هیچ حالتی از زندگی نیست که بهش برسی و احساس کنی...
292 - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 19:16
خیلی قوی شدم ... حتی خیلی از قوی بودن حرف میزنم چون هر شب که میخوام بخوابم احساسش میکنم . چیز جالبی که در مورد قوی شدن وجود داره اینه که میتونه هم خوشحالت کنه هم غمگین! مثل اشک ِ شوق می مونه! بچه ها هیچوقت درک نمیکنن که میشه از خوشحالی ِ زیاد اشک ریخت... و آدمای معمولی هم هیچوقت درک نمیکنن که میشه ا...
293 - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 19:16
سعدی چو جورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو! / ای بی بصر! من می روم؟ او می کِشد قلاب را !سه چاهار شب پیش که رسیدم خانه و به غایت خسته بودم و فکر می کردم بعد از عوض کردن لباسم مستقیم بروم بخوابم ، نمیدانم چرا نشستم به سعدی خواندن! بعد کم کم یادم آمد که شعر می تواند در من اثر کند و شعر فاخر ، بیشتر.Let's ...
294 - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 19:16
دارم مثل اسب کار می کنم و احساس می کنم قرار است به زودی اتفاقات ِ خوب جدیدی به من برسند و بگویند سلام! حتی فکر می کنم بعضی چیزها دارند آماده می شوند برای تغییر کردن ، که شاید من آن ها را از حالا می بینم ولی به روی خودم نمی آورم...Let's block ads! (Why?)
290 - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 2:12
دارم غصه میخورم . برای چی؟ برای این که وسعت جهانم کم شده... دیگه ذهنم به همه جا پرواز نمیکنه و کیف ِ دنیارو نمیبرم ... هر روز یادم میره فکر را پَر بدهم!
291 - تاریخ: 1396/9/27 ساعت: 2:12
ما غرق می شدیم توی بازی های بچگانه و ریز می شدیم سر ِ تقسیم اسباب بازی ها و قهر می کردیم و یادمان می رفت که می خواستیم بازی کنیم ، دوست می شدیم و دل چرکین می شدیم سر ِ این که زنگ تفریح او چرا دیر آمده توی حیاط . درس می خواندیم و گیر می کردیم توی بیست و پنج صدم ها و نیم ها ، دوست می داشتیم و بند می ک...
280 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 18:57
امشب یکی از دوستای قدیمیم بهم پیام داده بود . واسم نوشته بود : «خیلی وقته گذشته... ولی من تورو قلبأ دوسِت دارم ... پُر از آرامش بودی وقتی نگات میکردم...» نشستم و تکیه دادم به دیوارای سفید اینجا که حالا از چند روز پیش سردترن و دارم فکر میکنم کدوم «مَن» رو می گفت... من ِ سه سال پیش! من ِ سه سال پیش پر...
281 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 18:57
از من جدا مشو که تو ام نور دیده ای آرام جان و مونس قلب رمیده ای... حافظ
282 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 18:57
1.دلم میخواد از زندگی لذت ببرم. منظورم چیه؟ یعنی اینکه وقت صبح میشه احساس کنم که الان صبحه... یعنی معیار گذر زمان رو کوچیک کنم...خودمو از روزمرگی نجات بدم. اگه بتونم یک هفته تمام مدت ، اون مدلی که تو ذهنمه زندگی کنم، بعدش احتمالا بشه آماده شد ؛ یا برای کارای بزرگتر یا برای همیشه رفتن. تو فکرشم. 2. ی...
283 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 18:57
وقتی کوچیک بودم فکر میکردم چرا آدم بزرگا بازی نمیکنن؟ اونا که میتونن یه عالمه عروسک و اسباب بازی برای خودشون بخرن و بازیشون رو جذاب کنن... یه بار اینو به دختر خاله م گفتم و به هم قول دادیم ما حتی وقتی خیلی بزرگ شدیم هم اسباب بازی بخریم و خاله بازی کنیم... یه روزایی بود توی هجده نوزده سالگی که من هر ...
284 - تاریخ: 1396/9/21 ساعت: 18:57
پنجم آذر ماه بعد از مدت ها خودم را شناختم! به یاد نمی آورم آخرین خودشناسی ِ قبلی ام مربوط به چه زمانی بوده است. سه روز پیش بعد از حرف زدن با یک آدم مهم ، یک جوری خودم را شناختم که تابحال نشناخته بودم . عجیب بود و تا شب ، نان استاپ به اکتشاف یکباره ام فکر می کردم . و هنوز هم فکر می کنم. + هر چیزی که ...

برچسب‌های مرتبط

232 area code | 231 area code | 2319 monsters inc | 2315 broadway | 229 area code | 2290 tax | 2290 online | 229 west 43rd street | 229 chrystie street | 230 fifth