امشب یکی از دوستای قدیمیم بهم پیام داده بود . واسم نوشته بود : «خیلی وقته گذشته... ولی من تورو قلبأ دوسِت دارم ... پُر از آرامش بودی وقتی نگات میکردم...»
نشستم و تکیه دادم به دیوارای سفید اینجا که حالا از چند روز پیش سردترن و دارم فکر میکنم کدوم «مَن» رو می گفت... من ِ سه سال پیش! من ِ سه سال پیش پر از آشوب ِ عشق بود...
حالا یه نفر ِ دیگه م که اضطراب هیچ آدمی توی دلم نیست... یه آدمم مث همه ی اونا که قبلأ دنیاشون واسم غریبه بود ... یه آدمم که به پروژه و کار و درس و مقاله و رزومه و پی اچ دی و شستن مانتوهاش در آخر ِ هفته فکر میکنه... یه آدم که دیگه مدتهاست کسی بهش نگفته چه احساسی رو ساطع میکنه.
حتی گاهی وقتا یه آدمم که میتونم دوستای صمیمی م رو بلند بلند بخندونم و اونا هیچوقت نفهمن من یه روزگاری هم دیوانه و آروم بودم .
+اینقد ننوشتم که دیگه کلمه هام دهن کجی میکنن و بی قواره شدن! :(
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش