264 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
خیلی وقت ها بوده که می خواستم چیزی را بنویسم اما به تعداد کافی کلمه پیدا نکرده ام ، یا حتی زیاد پیش آمده که در گفتن ِ موضوعی لال شوم و نتوانم حرفی بزنم ؛ اما برایتان پیش آمده که بخواهید درباره ی مسئله ای فکر کنید و نتوانید؟
265 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
هنوز هم نگران می شوم که کسی را داشته باشی تا غرور مردانه ات تمام مدت حفظ شود . بعضی روزها به کلی فراموش می کنم که همه چیز تمام شده و با همین گوش های خودم شنیدم که دوست داشتنم به کارت نمی آید ، می خواهم با همین دوست داشتن ممتد ِ پذیرفته نشده غرور تو را حفظ کنم . می دانم ، می دانم که شخصأ خواسته ای تن
266 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
• برسد به دست ِ حضرت ِ دلبر(عج) ؛ صبحت بخیر آقای من ، آقای دلتنگی؛ صبحت بخیر آقای من ، آقای تنهایی...
267 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
توی این دو روزی که گذشته هنوز دعای ابوحمزه ثمالی رو نخوندم ، نمیدونم توی روزایی که باقی مونده خواهم خوند یا نه ، اما می دونم اگه هزار بار دیگه سجاده پهن کنم و چیکه چیکه آب بشم روی مفاتیح ِ کوچیکم ، حال ِ ماه رمضون ِ دو سال پیش برنمیگرده... حال ِ ابوحمزه های مداوم دو سال پیش ... حال ِ استغاثه های خیس
268 - تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 5:22
گـفتی مگر به خـواب ببینی رخ ِ مرا دیوانه... از خیال ِ تو خوابم نمی برد!
233 - تاریخ: 1395/9/2 ساعت: 23:34
1. روزهای عجیبی را می گذرانم . هر روز بیشتر سعی می کنم که بپذیرم یکی از عزیزترین آدم های زندگی ام را از دست داده ام . طوری از دست داده ام که نمی توانم دوباره ببینمش . از خودم می گذرم ، به مادربزرگ نگاه می کنم . به تازه عروس هایی می ماند که یار از دست داده اند . به پدرم نگاه می کنم ، به طفلی می ماند ...
232 - تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 16:54
پدربزرگ نازنینم ؛ مرگ تو ، همه چیز را در من فرو پاشید. می خواهم به شش سالگی ام برگردم ، روزی که آن گردنبند طلایی را به گردنم بستی . به آن شب توی تابستان که با هم پیتزا خوردیم و خندیدیم . اصلا به خنده های صاف و ساده ات که دلم را می بُرد . به همین دو هفته پیش که رسیدم خانه و دیدمت و بوسیدمت . باید باز...
231 - تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 20:25
منتظر بودم . داشتم توی آینه ی بزرگی که به دیوار آن جا بود چادر و مقنعه ام را مرتب می کردم و برای خودم می خواندم « یک روز دختر ِ میرزا قلمدار ، اومد لب ِ بوم قالیچه تکون داد ...» با صدای پای نزدیک کسی به خودم آمدم . آقای جوان ِ مسئول ِ اتاق آمده بود . داشت از خنده می مُرد . من از خجالت!
229 - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 2:58
می خواهم راهم را بگیرم و بی خبر بیایم سمت شما . بیایم توی خیابان ِ نزدیک ِ آن برج ِ بلند پیدایتان کنم . وقتی دارید مات نگاهم می کنید ، لب باز کنم و به سختی بگویم : آبان بدون شما پیرم می کند .
230 - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 2:58
وفا و عـهد ، نکو باشد ار بیـامـوزی وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند حافظ
228 - تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 9:07
خودم را دوست دارم . گاهی بیشتر از دیگر وقت ها . خودم را دوست دارم که یک جور قوی بودن غیر قابل نمایش در وجودم هست و آرام آرام یاری ام می کند . خودم را با همین روزهای معمولی ، ظاهر ساده ، چادر مشکی ، ناشی بودن در فیس و افاده ، ور نرفتن با تلفن همراه ، خنده ی بی صدا و آرام ، سحرخیزی ... اصلا خودم را با...
226 - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 8:08
اگر این رود بداند که من چقدر بی چراغ از چَم و خَم این شب ِ خسته گذشته ام به خدا عصبانی می شود می رود ماه را از آسمان می چیند . اگر این ماه بداند که من چقدر بی آسمان و ستاره زیسته ام یعنی زندگی کرده ام ... ، اگر این پرستو بداند که من چقدر تو را دوست می دارم به خدا زمین از رفتن ِ این همه دایره باز ......
227 - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 8:08
وقتی کوچیک بودم و مامانم منو می برد حسینیه خیلی دلم می گرفت که چراغارو خاموش می کردن . دلم می خواست بذارن همه جا روشن باشه تا من بتونم همه رو ببینم . امشب وقتی همه ی چراغای هیئت رو خاموش کردن و به یه نقطه خیره شدم و اشکام مث بارون صورتمو شست ، دلم می خواست تا مدت ها بذارن چراغا خاموش باشه . دوست داش...
225 - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 10:24
• برسد به دست ِ حضرت ِ دلبر (عج) ؛ حوِّل قلوبنا به بکاءُ علی الحسین ...
224 - تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 5:55
این یک اعتراف نامه است : 1. تازگی ها از بی نوبتی خوشم آمده . از این که توی صف نایستم . از این که آن آقای مسئول ، نمی دانم از کجا مرا می شناسد و کارتم را بی معطلی از زیر شیشه می گیرد و می گذارد برای اقدام . نمی دانم آن قسمت از مغزم که مسئول رعایت نوبت بوده است چرا اینهمه خسته شده و به پشت خوابیده و د...
223 - تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 14:12
کاش خدا تو را به دیوار مهربانی اش می آویخت ، و من از همه زودتر برت می داشتم ...
221 - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 5:31
دیروز رفتم دیدن ِ پاییز . دیروز ظهر . وقتی بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودن . بگم پاییز دیروز منو گرفته بود و دلم داشت همه چیز رو به یادم میاورد یا بگم وقتی پاهام رو به عمد میذاشتم روی برگای زرد ِ خواسته نشده از طرف درخت ، سعی داشتم فکر کنم روزی که منم دست پسرمو بگیرم و موهاشو به هم بریزم و با هم از ا...
220 - تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 10:41
نمیدونم . شایدم رسمش اینه . این که هر آدمی بعد از یه دوره ی طولانی آرزومندی ، اینطوری بی آرزو بشه . هیچی توی فکر و دست و قلبم نیست ، وقتی میگن آرزو کن ... زیبای من! روزی که رفتی با خودم گفتم ؛ چیزی که دیگر برنخواهد گشت ، زیبایی ست . |فاضل نظری
219 - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 21:38
نامه ای کوتاه به همسرم (7) ؛ جان ِ جان ِ من ، برایم آواز بخوان . شعرهایی که با صدای تو خوانده شوند را چه کسی تا ابد می تواند از من بگیرد؟ نگاه من و صدای تو ، پیامبران ِ عاشقانه اند .
208 - تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 14:32
نگفتی بی وفا یارا که دلداری کنی ما را ؟ اَلا گر دست می گیری بیا کز سر گذشت آبم ... سعدی + قلبم درد می کنه ... دلم می خواست یه راهی غیر از مرگ برای نبودن وجود داشت . دلم می خواست یه جایی غیر از جاده و شهر و روستا و زمین برای رفتن بود . دلم می خواست یه جنسیتی غیر از مرد و زن برای زندگی کردن داشتم . هی...

برچسب‌های مرتبط

232 area code | 231 area code | 2319 monsters inc | 2315 broadway | 229 area code | 2290 tax | 2290 online | 229 west 43rd street | 229 chrystie street | 230 fifth