خرید بک لینک

درباره سایت

نامه های فیروزه ای را می اندازم توی حوض

آخرین مطالب

امکانات وب

بعضی وقتا مث فیلما یکی شروع میکنه تند تند راجع به همه چیز و همه کس حرف میزنه ، یه آدمایی که اتفاقا پرانرژی و فعالن و همه ی خبرا در مورد همه ی آدما از زیر دستشون رد میشه... امروز بعد ازظهر وقتی یکی از ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

اتفاقات ِ اردیبهشت ِ امسال ، درست مثل یه قصه س. یه قصه که برای خود منم جدیده . جدید و عجیب. یه قصه که هنوز ادامه داره و منتظر پایان ِ غیر قابل پیش بینیش نیستم چون به نظر میاد که کوتاه نیست...

فقط چند صفحه ورق خورده . درست به اندازه ی روزهای گذشته از اولین شب اردیبهشت...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

آخ که اگه هنوزم همون راوی ِ پرحوصله ی وسواس ِ قدیم بودم ، الان چقدر حرف داشتم که بزنم... نیستم. دیگه بزرگ شدم و آدم بزرگا زیاد حرف نمیزنن...

ولی حالا حیف ِ این قصه ها... حیف ِ این روزا... اگه فراموش بشن :)

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

کاش اون راز عجیبی که توی این جهان هست قبل از این که از اینجا بریم واسمون رو بشه... همه ی چیزهایی که این مدت از راه رسیدن و منو توی ناباوری گذاشتن بهم میگن که یه نظم عجیب غریبی برقراره...نظم؟ نمیدونم..ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

به گمانم حالا ، این روزها ، دیدنی تر از همیشه ام... اولین بارهایی که خواستم «عشق» در من جریان پیدا کند پرشور و لطیف و مهربان و با شکوه اند...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

یک بار کسی به من گفت که شبیه دخترهای توی قصه ام. آن وقت ها که گذشت را نمی دانم اما حالا اگر باز داستان مرا می شنید به قسمت های نرم و مهربان و غافلگیرانه ی این قصه می چسبید و حتی با صدا زدن های پیاپی ِ مادرش نمی رفت شام بخورد... :)

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

ما به تو یکباره مقیّد شدیم / مرغ به دام آمد و ماهی به شست... |سعدی

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

این جهان چقدر حرف داره برای گفتن ، چقدر راز داره برای فهمیدن ، چقدر جا داره برای فکر کردن...ولی هر روز تکراری عمل میکنیم. خدا تعجب میکنه از رفتار ما!

ولی چطوری واسش توضیح بدم که احساس میکنیم دست خودمون نیست...(؟)

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

زندگی سخته آقا... جدأ سخته. حتی توی بهترین حالتش... ولی به هر حال زندگیه ، نمیشه با هیچی عوضش کرد.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 21:00

گفتم که بعد از آن همه دل ها که سوختیکس می خورد فریب تو؟!گفتا هنوز هم...!|رهی معیریپ.ن1: نه!من تمام مدت غمگین نیستم... شادی های جَسته گریخته هم دارم...حتی خنده های با صدای بلند... ولی توی این روزها به این فکر میکنم که واقعا چیزی برای رسیدن وجود نداره... هیچ حالتی از زندگی نیست که بهش برسی و احساس کنی «خودشه!همینه!».پ.ن2: این بیت شعر رهی معیری دیشب افتاده بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: يکشنبه 16 ارديبهشت 1397 ساعت: 12:21

خیلی قوی شدم ... حتی خیلی از قوی بودن حرف میزنم چون هر شب که میخوام بخوابم احساسش میکنم . چیز جالبی که در مورد قوی شدن وجود داره اینه که میتونه هم خوشحالت کنه هم غمگین! مثل اشک ِ شوق می مونه! بچه ها هیچوقت درک نمیکنن که میشه از خوشحالی ِ زیاد اشک ریخت... و آدمای معمولی هم هیچوقت درک نمیکنن که میشه از قوی بودن ِ زیاد ، غمگین شد...«قوی ِ غمگین» مثل آدمایی که تنهایی میرن دکتر ، مثل دختری که دلش بند ِ هیچکی نیست ، مثل پدربزرگی که دیگه خونه ش به اندازه ی سابق شلوغ نمیشه ، مثل سربازی که دیگه نامه دریافت نمیکنه ، مثل این بیت ِ صائب تبریزی:پیمانه ام ز ِ رعشه ی پیری به خاک ریخت / بعد از هزار دور که نوبت به من رسید . . . بعدأ نوشت: این نوشته رو من نوشتم... اما وقتی خودم میخونمش احساس میکنم کلمه ها منظور منو با خودشون نیاوردن! اصل منظورم جا مونده... وقتی مینویسم خیلی قوی شدم ، شاید قوی ترین حالت خودم توی این دوره ی خاص رو گفتم... ممکنه فردا و فردا ها خیلی بیشتر بشه! حتی شایدم کمتر... چیزی ثابت نمی مونه ...و وقتی میگم آدمای معمولی قوی شدن غمگنانه رو درک نمیکنن ، منظورم کدوم آدماس؟ همه ی آدما خاصن ... معمولی اینجا یعنی «کسی که دغدغه های صد من یک غاز من در باب قوی بودن را ندارد و احتمالا تابحال به این چیزها فکر نکرده یا حتی فکر کردن به آن حوصله اش را می رنجاند و می گوید برو عادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

سعدی چو جورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو! / ای بی بصر! من می روم؟ او می کِشد قلاب را !

سه چاهار شب پیش که رسیدم خانه و به غایت خسته بودم و فکر می کردم بعد از عوض کردن لباسم مستقیم بروم بخوابم ، نمیدانم چرا نشستم به سعدی خواندن! بعد کم کم یادم آمد که شعر می تواند در من اثر کند و شعر فاخر ، بیشتر.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

دارم مثل اسب کار می کنم و احساس می کنم قرار است به زودی اتفاقات ِ خوب جدیدی به من برسند و بگویند سلام! حتی فکر می کنم بعضی چیزها دارند آماده می شوند برای تغییر کردن ، که شاید من آن ها را از حالا می بینم ولی به روی خودم نمی آورم...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 19:16

دارم غصه میخورم . برای چی؟ برای این که وسعت جهانم کم شده... دیگه ذهنم به همه جا پرواز نمیکنه و کیف ِ دنیارو نمیبرم ... هر روز یادم میره فکر را پَر بدهم!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 2:12

ما غرق می شدیم توی بازی های بچگانه و ریز می شدیم سر ِ تقسیم اسباب بازی ها و قهر می کردیم و یادمان می رفت که می خواستیم بازی کنیم ، دوست می شدیم و دل چرکین می شدیم سر ِ این که زنگ تفریح او چرا دیر آمده توی حیاط . درس می خواندیم و گیر می کردیم توی بیست و پنج صدم ها و نیم ها ، دوست می داشتیم و بند می کردیم به دیر رسیدن ِ جواب ِ اس ام اس ها ، کار می کنیم و زوم می شویم روی سر شلوغی ها و وقت کم آوردن ها... کاش کسی یقه پیرهن های ما را از پشت سر می گرفت و ما را می آورد بالا تا جهان را در مقیاسی وسیع تر و «کُلّی تر» ببینیم و برای روزگاری هر چند کوتاه ، «زندگی» کنیم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 2:12

صفحه بندی