برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
اتفاقات ِ اردیبهشت ِ امسال ، درست مثل یه قصه س. یه قصه که برای خود منم جدیده . جدید و عجیب. یه قصه که هنوز ادامه داره و منتظر پایان ِ غیر قابل پیش بینیش نیستم چون به نظر میاد که کوتاه نیست...
فقط چند صفحه ورق خورده . درست به اندازه ی روزهای گذشته از اولین شب اردیبهشت...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
آخ که اگه هنوزم همون راوی ِ پرحوصله ی وسواس ِ قدیم بودم ، الان چقدر حرف داشتم که بزنم... نیستم. دیگه بزرگ شدم و آدم بزرگا زیاد حرف نمیزنن...
ولی حالا حیف ِ این قصه ها... حیف ِ این روزا... اگه فراموش بشن :)
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
به گمانم حالا ، این روزها ، دیدنی تر از همیشه ام... اولین بارهایی که خواستم «عشق» در من جریان پیدا کند پرشور و لطیف و مهربان و با شکوه اند...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
یک بار کسی به من گفت که شبیه دخترهای توی قصه ام. آن وقت ها که گذشت را نمی دانم اما حالا اگر باز داستان مرا می شنید به قسمت های نرم و مهربان و غافلگیرانه ی این قصه می چسبید و حتی با صدا زدن های پیاپی ِ مادرش نمی رفت شام بخورد... :)
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
این جهان چقدر حرف داره برای گفتن ، چقدر راز داره برای فهمیدن ، چقدر جا داره برای فکر کردن...ولی هر روز تکراری عمل میکنیم. خدا تعجب میکنه از رفتار ما!
ولی چطوری واسش توضیح بدم که احساس میکنیم دست خودمون نیست...(؟)
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
زندگی سخته آقا... جدأ سخته. حتی توی بهترین حالتش... ولی به هر حال زندگیه ، نمیشه با هیچی عوضش کرد.
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
سعدی چو جورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو! / ای بی بصر! من می روم؟ او می کِشد قلاب را !
سه چاهار شب پیش که رسیدم خانه و به غایت خسته بودم و فکر می کردم بعد از عوض کردن لباسم مستقیم بروم بخوابم ، نمیدانم چرا نشستم به سعدی خواندن! بعد کم کم یادم آمد که شعر می تواند در من اثر کند و شعر فاخر ، بیشتر.
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش