ما غرق می شدیم توی بازی های بچگانه و ریز می شدیم سر ِ تقسیم اسباب بازی ها و قهر می کردیم و یادمان می رفت که می خواستیم بازی کنیم ، دوست می شدیم و دل چرکین می شدیم سر ِ این که زنگ تفریح او چرا دیر آمده توی حیاط . درس می خواندیم و گیر می کردیم توی بیست و پنج صدم ها و نیم ها ، دوست می داشتیم و بند می کردیم به دیر رسیدن ِ جواب ِ اس ام اس ها ، کار می کنیم و زوم می شویم روی سر شلوغی ها و وقت کم آوردن ها...
کاش کسی یقه پیرهن های ما را از پشت سر می گرفت و ما را می آورد بالا تا جهان را در مقیاسی وسیع تر و «کُلّی تر» ببینیم و برای روزگاری هر چند کوتاه ، «زندگی» کنیم.
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش