خیلی قوی شدم ... حتی خیلی از قوی بودن حرف میزنم چون هر شب که میخوام بخوابم احساسش میکنم . چیز جالبی که در مورد قوی شدن وجود داره اینه که میتونه هم خوشحالت کنه هم غمگین! مثل اشک ِ شوق می مونه! بچه ها هیچوقت درک نمیکنن که میشه از خوشحالی ِ زیاد اشک ریخت... و آدمای معمولی هم هیچوقت درک نمیکنن که میشه از قوی بودن ِ زیاد ، غمگین شد...
«قوی ِ غمگین» مثل آدمایی که تنهایی میرن دکتر ، مثل دختری که دلش بند ِ هیچکی نیست ، مثل پدربزرگی که دیگه خونه ش به اندازه ی سابق شلوغ نمیشه ، مثل سربازی که دیگه نامه دریافت نمیکنه ، مثل این بیت ِ صائب تبریزی:
پیمانه ام ز ِ رعشه ی پیری به خاک ریخت / بعد از هزار دور که نوبت به من رسید . . .
بعدأ نوشت: این نوشته رو من نوشتم... اما وقتی خودم میخونمش احساس میکنم کلمه ها منظور منو با خودشون نیاوردن! اصل منظورم جا مونده... وقتی مینویسم خیلی قوی شدم ، شاید قوی ترین حالت خودم توی این دوره ی خاص رو گفتم... ممکنه فردا و فردا ها خیلی بیشتر بشه! حتی شایدم کمتر... چیزی ثابت نمی مونه ...و وقتی میگم آدمای معمولی قوی شدن غمگنانه رو درک نمیکنن ، منظورم کدوم آدماس؟ همه ی آدما خاصن ... معمولی اینجا یعنی «کسی که دغدغه های صد من یک غاز من در باب قوی بودن را ندارد و احتمالا تابحال به این چیزها فکر نکرده یا حتی فکر کردن به آن حوصله اش را می رنجاند و می گوید برو عامو!»
تاریخ: هفتم دی ماه نود و شش . هفت و سی و هفت دقیقه ی شب.
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش