پدربزرگ نازنینم ؛
مرگ تو ، همه چیز را در من فرو پاشید.
می خواهم به شش سالگی ام برگردم ، روزی که آن گردنبند طلایی را به گردنم بستی .
به آن شب توی تابستان که با هم پیتزا خوردیم و خندیدیم .
اصلا به خنده های صاف و ساده ات که دلم را می بُرد .
به همین دو هفته پیش که رسیدم خانه و دیدمت و بوسیدمت .
باید باز همدیگر را ببینیم پدربزرگ . با هم به گردش برویم و تو بی توجه به غرغرهای ننه ، یک جفت کفش قهوه ای سوخته ی دیگر بخری . باید باز تو را با پیرهن های مرتبت و عطر خوب مخصوصت ببینم.
پدربزرگ ، هنوز خیلی جوان هستم برای آنکه دیگر توی چشم های آبی مهربانت نگاه نکنم . هنوز نتوانسته ام بپذیرم که اینقدر ناگهانی نمی توانم تو را داشته باشم ، و محبت مخصوصی که بین ما بود و آرامشی که توی خانه تان می پراکندی .
+ آقاجون یه بار بهم گفتی "جلوی من گریه نکن بابا" ...
خواستم که با تو درد دل کنم ، گریه ام ولی امان نمی دهد .