خرید بک لینک

درباره سایت

نامه های فیروزه ای را می اندازم توی حوض

آخرین مطالب

امکانات وب

وقتی کوچیک بودم فکر میکردم چرا آدم بزرگا بازی نمیکنن؟ اونا که میتونن یه عالمه عروسک و اسباب بازی برای خودشون بخرن و بازیشون رو جذاب کنن... یه بار اینو به دختر خاله م گفتم و به هم قول دادیم ما حتی وقتی خیلی بزرگ شدیم هم اسباب بازی بخریم و خاله بازی کنیم...

یه روزایی بود توی هجده نوزده سالگی که من هر روز چندصفحه قرآن میخوندم و چند دقه با امام رضا حرف میزدم... بعد شبا که میخواستم بخوابم از خودم میپرسیدم چرا همه ی آدما مث کسی که فکر نداره توی هم لول میخورن و هیچکس هر روز برای خدا وقت نمیذاره ... دلم میخواست من تنها کسی باشم که خدارو ناامید نمیکنه...

وقتی بیست و دو سالم شد پر از رویا بودم... رویای یه دشت سبز که آخرش رو نمی بینم ... یه کلبه ی چوبی ... گل شمعدونی پشت پنجره... بوی خاک نم زده... چرخیدن زیر بارون. فکر میکردم آدما چطوری میتونن بدون رویا توی این جهان خشن زندگی کنن... عاشق شدم و فکر کردم چرا نباید هرکسی اینقد روی عشقش مداومت کنه که به وصال برسه...

حالا که دارم نزدیک میشم به سراشیبی ِ رسیدن به سی سالگی ؛ من چطور آدمی ام؟ کسی که فکر میکنه چرا اگه کمک نمی کنیم و دست هم رو نمی گیریم ، به هم زخم میزنیم...

باید یه روزی که نمیدونم توی چندسالگی اتفاق می افته از این فکرا دست برداشت؟ دنیا جای خنده داری شده... همین چندوقت پیش داشتم فکر میکردم باید به جای قلب و احساس از فکر و عقل استفاده کرد ، حالا می بینم فکر و عقل هم میتونه منو تا ناکجا آباد ببره.

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 18:57

صفحه بندی