تمام دقیقه های این روزا داره با خودم میگذره... تیشه برداشتم افتادم به جون خودم... بیشتر از دو ماهه... گاهی وقتا مثل امشب خیلی خسته میشم . اونقدر که هول هولکی کارامو انجام میدم و مسیرم رو به سمت خونه کج میکنم ... مثل آدمی که داروی قلب دردش رو توی خونه جا گذاشته برمیگردم . میام اینجا یه شیر پاکتی از توی یخچال برمیدارم و هندزفری رو میذارم توی گوشم . آهنگ بی کلام . آهنگ بی کلام وبلاگم... و فکرم که دوباره رها میشه . من نمیخوام یه آدم جدی باشم... من هیچوقت اینو نخواسته بودم که اینقدر روی تاپ بودن تمرکز کنم... روی مهم بودن ... روی قوی بودن... روی خوب بودن ... خوب بودن به این معنا که بگن فلانی واقعا پُره... میفهمه... اطلاعات داره... اینا برای من مهم نبود... نمیدونم الان هست یا نه... به همین فکر میکنم...به این که چی واسم مهمه؟ اصلا مهمه که مهم باشه؟ بهتره سعی کنم تمام عمر یه آدم آروم باشم که بی دغدغه و رهاست یا یه آدم آرمانگرا که دوست نداره چند سال دیگه بازم برای دیدن آدمای مهم معطل بشه؟
چیزی که آشفته م کرده همینه... کاش بتونم توی سرزمین فکر خودم ... توی مملکت وجود خودم به سمت خوبی برم. بدون نگاه به آدمای دیگه ... بدون انتظار کمک از اونا... بدون فکر کردن به هر کسی.
من توی یک دایره تسلسل دارم میچرخم. تمام صبح های زود که بیدار میشم و شبای دیر که خواب منو میبره ، از خسته بودن قوی میشم و از قوی بودن خسته.
پ.ن: دلت نسوزد اگر من همیشه تنهایم/ به جز خدا و غزل ، با کسی نمی جوشم...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش