1. چه هوای ابری ِ دلگیری... انگار نه انگار عیده... چه قدر تفریحات یک روز تعطیلم معمولیه... انگار نه انگار جوونیم... دیگه هیچ وقت برنمیگرده... این لحظه از این پاییز ِ این سال که همین حالا داره میگذره دیگه هیچوقت برنمیگرده... مثل همه ی روزای رفته... مثل اون وقتا که دبیرستانی بودم ، مثل روزایی که با اون چاهار تا دوستم تمام مدت خوش میگذروندیم... مثل دورانی که عاشق شده بودم... مثل دوسال پیش که پدربزرگم زنده بود... همه ی لحظه ها رفتن... من میخوام زندگی کنم... همین یک بار فرصت دارم... همین یک باری که چند سالش رفته... چطوری؟ چطوری قدر همه چی رو بدونم؟ کاش خدا باهام حرف می زد... من خیلی به حرف زدن با یک کسی مثل خدا ، با خصوصیات اخلاقی او ، نیاز دارم...
2. وقتی این شعر مولانارو عمیق برای خودم میخونم... چه حال عجیبی دارم ؛
مرا یارا چنین بی یار مگذار / ز ِ من مگذر ... مرا مگذار مگذار / به زنهارت در آمد جان ِ چاکر/ مرا در هجر بی زنهار مگذار / طبیبی... بلک تو عیسی ِ وقتی / مرو... ما را چنین بیمار مگذار / مرا گفتی که ما را یار غاری / چنین تنها مرا در غار ...مگذار / تو را اندک نماید یک شب هجر / ز ِ من پُرس اندک و بسیار مگذار / مینداز آتش اندک به سینه / که نبوَد آتش اندک خوار مگذار / دمم بگسست لیکن بار دیگر / ز ِ من بشنو ! ... مرا این بار مگذار...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش