1. خدا باهام حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ، حرف نمیزنه ،... یه روز که دیگه خسته میشم و منتظر جوابش نیستم سر میرسه و میگه خوبی دخترخانوم؟
2. دنیا که جای موندن نیست... خونه ی پُرش میخواستم سی سال با تو خوش باشم ، سی سال دستتو بگیرم ، سی سال بتونم به چشمات دست بزنم ، سی سال برات حرف بزنم ، سی سال بریم پیاده روی ، سی سال برات غذا بپزم و خوشت بیاد ، سی سال در خونه رو وا کنی و بیای تو ، سی سال نگرانم بشی ، سی سال رازدارت باشم ، سی سال از رنگ موهام تعریف کنی... حالا طوری نشده ، سی سال زود می گذره ... من خسته م.
3. از زیاد حرف زدن بیزار شدم ، همش فکر می کنم کسی که بیشتر وقتا حس نکنه و از نگاه نفهمه و همه چیز واسش محدود بشه به کلام ، مُفتش گرونه!
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش