خرید بک لینک

درباره سایت

نامه های فیروزه ای را می اندازم توی حوض

آخرین مطالب

امکانات وب

1. من از طرفدارای تابستون نیستم! بهار هم نه ... منو پاییز کوک میکنه ، زمستون به فکر فرو می بره. تابستونا فقط بعدازظهرهای طولانی و آرومی داره که بیکار ِ عالَمت میکنه و ممکنه به اندازه ی یه « دو نیمه شب» حسابی دیوونگی به همراه بیاره . ممکنه حرف نزدنت حوصله تو سر ببره ، ممکنه کتابتو ببندی و نتونی به خوندن ادامه بدی ، ممکنه همینطوری که مث مریضای روی تخت بیمارستان به حالت نیمه لم داده نشستی به بلندی ناخونات نگاه کنی و بری توو فکر ... دلت تنگ بشه ... دلت تنگ بشه ... بفهمی که دلت تنگ شده...

2. شهریار میگه : آسمان گو ندهد کام ، چه خواهد بودن/ یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن/ حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی ست/ گو نماند ز ِ من این نام... چه خواهد بودن/ آفتابی بود این عمر ، ولی بر لب بام / آفتابی به لب بام ، چه خواهد بودن/ نا به هنگام زند نوبت صبح شب وصل / من گرفتم که به هنگام! چه خواهد بودن / چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام / نه تو باشی و نه ایام... چه خواهد بودن / گر دلی داری و پابند ِ تعلق خواهی / خوش تر از زلف ِ دلارام چه خواهد بودن / شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت / خوش تر از فکر ِ مِی و جام... چه خواهد بودن...

3. اگه بخوام یه روزگاری ازت گله کنم ، میگم که تو منو نسبت به تمام خودم به شک انداختی ، بی اعتبار کردی...

برچسب: نویسنده: فاطمه رادمنش تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 10:25

صفحه بندی