1. من از طرفدارای تابستون نیستم! بهار هم نه ... منو پاییز کوک میکنه ، زمستون به فکر فرو می بره. تابستونا فقط بعدازظهرهای طولانی و آرومی داره که بیکار ِ عالَمت میکنه و ممکنه به اندازه ی یه « دو نیمه شب» حسابی دیوونگی به همراه بیاره . ممکنه حرف نزدنت حوصله تو سر ببره ، ممکنه کتابتو ببندی و نتونی به خوندن ادامه بدی ، ممکنه همینطوری که مث مریضای روی تخت بیمارستان به حالت نیمه لم داده نشستی به بلندی ناخونات نگاه کنی و بری توو فکر ... دلت تنگ بشه ... دلت تنگ بشه ... بفهمی که دلت تنگ شده...
2. شهریار میگه : آسمان گو ندهد کام ، چه خواهد بودن/ یا حریفی نشود رام چه خواهد بودن/ حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی ست/ گو نماند ز ِ من این نام... چه خواهد بودن/ آفتابی بود این عمر ، ولی بر لب بام / آفتابی به لب بام ، چه خواهد بودن/ نا به هنگام زند نوبت صبح شب وصل / من گرفتم که به هنگام! چه خواهد بودن / چند کوشی که به فرمان تو باشد ایام / نه تو باشی و نه ایام... چه خواهد بودن / گر دلی داری و پابند ِ تعلق خواهی / خوش تر از زلف ِ دلارام چه خواهد بودن / شهریاریم و گدای در آن خواجه که گفت / خوش تر از فکر ِ مِی و جام... چه خواهد بودن...
3. اگه بخوام یه روزگاری ازت گله کنم ، میگم که تو منو نسبت به تمام خودم به شک انداختی ، بی اعتبار کردی...
برچسب:
نویسنده: فاطمه رادمنش