
منتظر بودم . داشتم توی آینه ی بزرگی که به دیوار آن جا بود چادر و مقنعه ام را مرتب می کردم و برای خودم می خواندم « یک روز دختر ِ میرزا قلمدار ، اومد لب ِ بوم قالیچه تکون داد ...» با صدای پای نزدیک کسی به خودم آمدم . آقای جوان ِ مسئول ِ اتاق آمده بود . داشت از خنده می مُرد . من از خجالت!...
ادامه مطلب