
وقتی کوچیک بودم و مامانم منو می برد حسینیه خیلی دلم می گرفت که چراغارو خاموش می کردن . دلم می خواست بذارن همه جا روشن باشه تا من بتونم همه رو ببینم . امشب وقتی همه ی چراغای هیئت رو خاموش کردن و به یه نقطه خیره شدم و اشکام مث بارون صورتمو شست ، دلم می خواست تا مدت ها بذارن چراغا خاموش باشه .دوست داشتمتوی تاریکی به تو فکر کنم . امشب شبی ست از همه شب ها سیاه تر / تنهاتر از همیشه ام ای شاه بی سپاه / امشب به نوحه خوانی ات از هوش رفته ام / از تار ِ وای وای ام و از پود ِ آه آه ......
ادامه مطلب