
دیروز رفتم دیدن ِ پاییز . دیروز ظهر . وقتی بچه مدرسه ای ها تعطیل شده بودن . بگم پاییز دیروز منو گرفته بود و دلم داشت همه چیز رو به یادم میاورد یا بگم وقتی پاهام رو به عمد میذاشتم روی برگای زرد ِ خواسته نشده از طرف درخت ، سعی داشتم فکر کنم روزی که منم دست پسرمو بگیرم و موهاشو به هم بریزم و با هم از اولین روز مدرسه حرف بزنیم ، حتما حال ِ محزون ِ بی درمون ِ این روزام ، رفته که بره ... دیروز غروب وقتی رسیدم خونه و کفشامو از توی پاهای داغم کشیدم بیرون تصمیم گرفتم زندگی رو از بالا ببینم . شاید چند متر پایین تر از جایی که خدا وایساده . اینطوری ممکنه دیگه از توی دسته ی آ...
ادامه مطلب