
این که اینقدر ضعیفم که میترسم یا حتی دلم نمیاد زندگی رو رها کنم و از همه چی دست بکشم و کمک کنم به خالی شدنم و از نفس افتادنم ، این داره نفسمو می بُره! این که خدای مهربون اون روزام ، تماشاچی ِ غصه های بی وقفه و بلامانع این روزام شده و گریه هام دیگه دلش رو نرم نمیکنه ، این گریه مو در میاره! این که به خاطر همه و به حرمت ِ همه چیز دوست ندارم به هیچکس حرفی بزنم و این سکوتای پشت سر هم ِ طولانی ، هر بار که به خودم میام عمیق تر و کاری تر میشن ، این صدامو ازم میگیره! این که بلد نیستم باید برای خودم چیکار کنم ، در حالی که میدونم هیچ کس رو به جز خودم ندارم و می بینم که چقدر ...
ادامه مطلب